|
گُمراهی !
م. ايل بيکی
جنبش و جريانی
اين روزها در ايران (به ويژه در تهران) به وجود آمده است که شروعش بسا
فراتر از جريانات سالهای 56 و 57 است . اسمش را هرچه که می خواهید بگذاريد
(خيزش ، قيام ، انقلاب و ...) . من يکی ، چيزی از انقلاب در آن نمی بينم -
همانطور که در سال ِ 57 نديدم و توضيح اش در نوشته های ِ مختلف داده ام ...
آخر اين چگونه
"اتقلاب" يست که شعارش ، در خيابانها و سر ِ بام ها ، "الله اکبر" است !
اگر قصد "اتحاد"است و يکسانگوئی و يکسانحوانی ، شعاری بهتر از اين وجود
نداشت ؟
درست مثل ِ
سالهای 56 و 57 ، که بحث هارا گذاشتند به "بعد از انقلاب" و بعد از انقلاب
، همه گان را خفه و خفقان کردند و چيزی برای ِ "بحث" نماند . درست مثل ِ آن
سالها ، زنان ِ حتی لائيک ، برای "همرنگی و نشان دادن ِ اتحاد" ، بی هيچ
اجباری ، روسری برسر کردند و خاک برسر خود کردند و شدند برای هميشه (لااقل
در اين سی سال) توسری خور ! ...
رهبر ِ اين
"انقلاب ِ اسلامی جديد" - ميرحسين موسوی _، از سالهای ِ"طلائی" خمينی ياد
می کند و ميخواهد دنباله رواش باشد - مبارکتان باد چنين "انقلاب"ی و
چنين"رهبر"ی!...
"سالهای طلائی"
خمينی چه بود ؟ :
به جز زدن
بردهان ِ هر مخالف و "نق" زن ؛ به جز اجباری کردن ِ حجاب ؛ به جز بستن ِ
رونامه ها و زندانی کردن ِ روزنامه نگاران ؛ به جز سرکوب ِ مردم ِ کردستان
و گنبد و آذربايجان و خوزستان و ... ؛ به جز سرکوب کارگران و فرهنگيان ؛ به
جز "انقلاب ِ فرهنگی" و سرکوب ِ دانشجويان و اخراج استادان ؛ به جز جنگ ِ
خانمان براندار و ويرانگر ِ هشت ساله ؛ به جز فتوای ِ جنايت برعليه بشريت و
کشتار ِ عظيم زندانيان ِ سياسی ؛ به جز معرفی شدن ِ ايرانيان در تمام ِ
دنيا به وحشيان ِ جنايتکار و تروريست؛ به جز همه اش خرافات ، خرافات و
خرافات و در قرنها و قرنهای ِ پيش زيستن ؛ و به جز ...به جز ...و به جز ؟
من که در ايران
زندگی نمی کنم و نمی دانم که چه خيالی بر سر داريد ، اما اگر می خواهيد ،
باری ديگر ، کلاهی گُشاد بر سر بگذاريد ، بفرمائيد! نوش ِ جان !
دو شنبه 01 تير
88 / 22 ژوئن 09
روُنِيه خيابُونا
با دسته خالی نِميشه !
م. ايل بيکی
چاقو دارن
قمه دارن
چماق دارن
زنجير دارن
گازماز دارن
هفت تير دارن ؛
اون پُشتوپُشتا :
مسلسلو هزارکوفتوکاری !
*
تو چی داری ؟
دست خاليئی
دست خاليئی
دسته خالی .
پس بِت بِگَم :
روُنِيه خيابُونا با دستِ خالی نميشه !
ولاَ بُکُن رِزِرو جاتو
يِه گُشِيِه قَبرِستونا !
26
خرداد82
گناهِ زاده شدنم در ايران ، در بنگلادش ... چه بود
؟!
م. ايل بيکی
كجايِ اين
خانه بي پنجره
مي شود حلقه آويز كرد حنجره ام را
كه از آن نه خوني به چكد
و نه آوازي برآيد ؟
*
كجايِِ اين خرابه ويراني
كه نامش هست ايران
مي شود فراموش كرد ايران را ؟
*
چرا
چرا
چرا
مني كه به مليت ايمان ندارم
مني كه نه فاخرم
و نه خجل از ايراني بودنم
نمي توانم لختي از فكرِ ايران بيرون آيم
و ساده زندگي كنم
- و زندگي كنم !
*
چرا
چرا
چرا
اين لعنتي رهايم نمي كند :
- بارِ پر دردِ كودكيم
را بر دوش مي كشم؟
*
چه
بدبختانيم !
در كودكي
فقر و فلاكت مي كشيم
و در جواني و پيري
خواب بر چشم از فقر و
فلاكتِ كودكان را نداريم .
*
گناهِ زاده شدنم در ايران
در بنگلادش
در سودان
در پاراگوئه
... چه بود ؟!
*
چرايم بايد باشد دائما اشك بر
چشم !
چرايم بايد باشد دائما چشم بر تلويزيون ها
گوش بر راديو ها
و نگاه بر روزنامه ها !
- كه چه ؟
كه اين خرابشده روزي آباد خواهد شد؟:
- چه ابلهانه رويايي !
*
چرا نمي توانم اين ريشهُ
خشكيده ام را
در هيچ كجاي ِ اين جهان
به جز در ايران
فرو كنم ؟ :
- و فرو كنم
فرو كنم
فرو كنم
در خاك ! :
- تا به ابد از بي ريشه گانيم ؟!
*
آه كه منِ نا معتقدِ به خاك
اين چنين درگيرِ خاكِ بي معرفتم
هستم !
*
از آنجائي كه چنانشان نيستم
چنانشان نمي كنم
چنانشان به جيب نمي زنم
چنانشان اينچنين و آنچنان
در اين بيست و چهار ساله نكرده ام :
تهمت ها بر من مي زنند ؛
كه ايراني نيستم
كه هستم – چه بخواهند وبخواهم ونخواهند ونخواهم ؛
كه بي دينم
- كه هستم ؛
كه خود به خارجكي ها فروشم
- كه نيستم ؛
كه قدرت طلبم
- كه نيستم
كه نيستم
كه نيستم ! ؛
كه خائنم
- تنها خيانتم جز به
خود به هيچ كس نبود ؛
اگر چه هيچ زاده شدم و هيچ بودم
شايد مي توانستم روزي كسكي شوم
و نشدم !
و خود ماندم
- يعني : هيچ !
7
مردادِ 81 |